تبلیغات
ســــاحل ِ بی مَـن - گذر ایام

لحظه های همچو کروری گذرا

اندرون جوی سرازیری عمر

بی توجه به  تمنای نگاه من و تو

بی تفاوت به نگاه نگران دگران

بی امان بی فریاد

بی صدا میگذرد

لحظه های همچو کروری گذرا

اندرون جوی سرازیری عمر

بی توجه به  تمنای نگاه من و تو

بی تفاوت به نگاه نگران دگران

بی امان بی فریاد

بی صدا میگذرد

گاه در نقطه ای از معبر خویش

نقطه ای کو فوران می کند آلام درون

سر به یک صخره فرو می کوبد

آهی از سینه برون می راند

ناگهان ظرف بلورین سکوت

به طنین نفسش میشکند

و خروشی ز میان می خیزد

آه ایام گذشت

دیگر این سلسه پا بر جا نیست

نوری از چادر شب پیدا نیست

این سفیدی که تو نورش دانی

موی اسپید سر وصورت من

برف ایام زمستان تن است

اثر از کهنگی مقنعه و پیروهن است

شیون دخترکان شب بی حاصل عمر

زوزه باد شب طوفانی است

همچو شلاق ستمگر صنمی

که به قلب مرر آلوده من میمیرد

لیک من معتقدم

عمر اگر پیر شود

تن اگر پاره شود

این طبیعت ز من و عشق تو دلگیر شود

دل زعشقت نکنم

جز در عشق وصالت در دیگری نزنم

تویی آرامش من

منت و خواهش من

تو اگر سایه دریغم نکنی

مهرت از سینه من کم نکنی

عمر اگر رفت نگویم افسوس

تن اگر مرد نگویم هیهات




طبقه بندی: احساســــ من، 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
 
 
 

 
هاست ویندوز
افزایش آمار بازدید